|
امروز 30 بهمن 1390 و يازدهمين سالگرد درگذشت دكتر جهانگير (امين )تلوري و ما همچنان در فراغش مي سوزيم و هنوز باور رفتنش برايمان بس سخت و دشوار است ... چندي گذشت ، داغ دلم کهنه تر شده است بابا بيا كه زخم دلم تازه تر شده است اشكي نمانده گوشه ي چشمم تو را قسم برگرد پيشمان و بگو قصه سر شده است پرواز تو كمر مادرم شكست دردت به جان من همه چی تيره تر شده است تاج سرم بگو كه وداع تو شايعه است آخر برادرم زغمت پير تر شده است برگرد نازنين به خدا در فراغ تو مردن براي دخترت ساده تر شده است دلتنگي شبانه و كابوس و اشك و آه يارب دعاي من نكند بي اثر شده است ...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 9:56  توسط nasim
|
سال 59-1358 یک سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی ؛ خوزستان توسط ضد انقلاب ناامن شده بود . در ملاثانی هم تا دوره راهنمائی بیشتر امکان تحصیل نبود . برای ادامه تحصیل باید به اهواز می رفتیم . در دبیرستان پاسارگاد کلاس اول نظری ( علوم انسانی ) ثبت نام کردیم . دبیرستانی به شدت آشوب زده و بی نظم با فرهنگی به مراتب متفاوت با آنچه که در ملاثانی به آن خو گرفته بودیم . درگیریهای سر کلاس ، چاقو کشی ، دعوی با معلمان ، باندهای مختلف سیاسی ، کمونیستها ، توده ایها ، و ... حتی معامله اسلحه گرم نظیر کلت و کلاشینکف و ... در زنگ تفریح مثل نقل و نبات بود . این فضا برای ما که به اصطلاح آنها بچه روستائی هستیم خیلی سنگین و غیر مأنوس بود . با آقای علی خسروی که دفتردار مدرسه سوم اسفند ملاثانی بود درد دل کردیم و وضعیت دبیرستان پاسارگاد را تشریح کرده و از جمله مشکلاتی که بیان نمودیم نبودن وسیله نقلیه عمومی برای رفت و آمد به اهواز است ؛ این جلسه در خوابگاه دانشجویان دانشکده ملاثانی و توسط من و چند نفر به نمایندگی از سایر دانش آموزان برگزار شد . هنگامی که صحبت می کردیم جوان خوش تیپ با چهره گشاده و جذاب با حوله ای به سر از حمام خوابگاه به اتاق وارد شد و آقای خسروی وی را به ما معرفی کرد . او جهانگیر تلوری بود . ایشان به ما پیشنهاد داد با آقای کیاوش مدیرکل آموزش و پرورش خوزستان مذاکره کنیم و چنانچه موافقت کند کلاس اول و دوم دبیرستان را با همکاری و تدریس دانشجویان در ملاثانی تأسیس کنیم . پیگیریهای بعدی ما با آقای کیاوش به نتیجه رسید و ایشان گفت چنانچه دانشجویان دانشکده ملاثانی حاضر باشند به شما تدریس کنند با تأسیس کلاس اول و دوم دبیرستان رشته علوم انسانی در ملاثانی موافقت می کنم . به همین سادگی دبیرستان در دو کلاس جدا از هم ؛ کلاس اول در گوشه ی مدرسه راهنمائی سوم اسفند و در نوبت بعد از ظهر که مقطع ابتدائی بود تشکیل شد و کلاس دوم در مهد کودک بهزیستی آغاز گردید . جهانگیر که متأثر از ارزشهای انقلابی و اسلامی بود نام خود را تغییر داد و « امین » را برگزید . صیغه عقد ازدواجش را امام خمینی رضوان الله تعالی علیه جاری کرد . او و چند نفر از هم اتاقی هایش نظیر علی هاشمی ، علی خسروی ، عالمی سعید و ... کار تدریس و تربیت دانش آموزان ملاثانی را بعهده گرفتند . بعدها امین تلوری در ملاثانی نقش های زیادی ایفا کرد . راه اندازی کمیته فرهنگی جهاد سازندگی ملاثانی که با فعالیت من و حبیب مرداسی و شهید علی حمیدیان پور و جلیل حمیدی و سید کمال میرباقری و برخی دوستان دیگر یکی از کارهای موثر او بود . ایجاد انجمن اسلامی دبیرستان و تشکل بچه های معتقد و ملتزم به ولایت در همین دو کلاس باعث گردید که فعالیتهای خودسازی و همچنین خدمت به مردم در روستاها با مشارکت دانشجویان رونق بگیرد . فعال کردن کتابخانه مسجد جامع ملاثانی و ایجاد ارتباط فرهنگی بین مساجد قدم دیگری بود که در این راه با کمک برادران خود حسین و مهدی برداشت . یکی از کارهای ارزشمند ایشان راه اندازی اردوهای خودسازی « نفت سفید » است . کمک در تاسیس ارگانهای انقلابی نظیر نهضت سواد آموزی ، بنیاد امور مهاجرین جنگ تحمیلی و دهداری ملاثانی از خدمات فراموش نشدنی مرحوم امین تلوری بود . او در سال 1358 کتاب پیدایش و تکامل جهان و انسان در قرآن نوشته آقای محمد علی تقوی راد را به اینجانب هدیه داد و این مطلب را در صفحه اول کتاب برای من نوشت : « انقلاب ما ، آن هنگام انقلابی واقعی خواهد بود که خانواده ای حاضر نشود ، ایام عید برای فرزندان خود ، لباس نوتهیه کند ، مگر آنکه قبلا مطمئن شده باشد خانواده های فقرا ، دارای لباس نو هستند .» شهید مطهری [ به امید آنکه چنین بینش و درکی در تمامی سطوح جامعه پدیدار شود . برادر شما – جهانگیر تلوری 21/12/1358 ] . اهواز – لفته منصوری
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:29  توسط nasim
|
آذرماه 77 بود. ما بعد از ظهرچهارشنبه درس اقتصاد كشاورزي داشتيم. با دكتر تلوري. به جرآت بايد بگم تنها استادي بود كه اكثر دانشجوها از غيبتش ناراحت مي شدند و همه دوست داشتيم هرهفته كلاسشون داير باشه. اونقدر شيرين تدريس ميكرد كه درس رو همون سر كلاس ياد مي گرفتيم. يادم مياد خيلي خوب توجه دانشجو رو به درس جلب مي كرد. كلاس بسيار شاد بود و با بذله گويي دكتر حسابي گرم بود.
چون اون ترم دكتر از تهران به اهواز مي اومد كلاس هامون فشرده تر برگزار مي شد و آنتراكت هم داشتيم. وقتي مي اومد حال و هواي ملاثاني و بخصوص گروه ترويج عوض مي شد. يه روز كار فوري براي من و دوستم پيش اومد و تصميم گرفتيم از استاد اجازه بگيريم و بعد از آنتراكت به كلاس برنگرديم و با سرويس دانشكده بريم اهواز. دوستم به سمت خوابگاه رفت و من به دنبال استاد رفتم تا ازش اجازه بگيرم.. قبل از آنتراكت دكتر گفت بريم يه چايي بخوريم و خستگي دركنيم. به سمت اتاقش توي گروه ترويج رفتم. در اتاق نيمه باز بود. در زدم صدايي نيومد. چراغ روشن بود. به آرومي درو باز كردم. شايد انتظار داشتم دكتر مشغول نوشيدن چاي باشه.ولي ناگهان بر جاي خودم ميخكوب شدم. الان 13 سال از اون روز و ازون حس و حال عجيب مي گذره اما هنوز با يادآوريش رعشه به تنم مي افته و حال غريبي پيدا ميكنم. الان دقيقا يادم نمياد يك تكه مقوا بود يا يك تكه موكت كوچيك كه دكتر سجاده قشنگشو روش باز كرده بود و با خضوع و خشوعي وصف ناپذير كه فقط خاص بندگان مخلص و ناب خداونده داشت نماز مغربشو مي خوند. اونقدر زيبا و با شكوه كه منو به شدت تحت تاثير قرارداد و نتونستم از تماشاش بگذرم.. اشك توي چشمام حلقه زد. دكتر چه زيبا قنوت ميگفت و رازو نياز ميكرد درحالي كه چشماش پر از اشك بود. من اون لحظات رو تا پايان عمرم فراموش نمي كنم.. مات و مبهوت نگاه ميكردم. نمازش داشت تمام مي شد و من در اتاقو به حالت اولش برگردوندم تا متوجه حضورم نشه.. كسي چه مي دونه شايد هم متوجه شد . اما اون روز من توي كلاس ميخكوب شدم و تا پايان وقت كلاس با دكتر همراه شدم و بعد از اون تا آخر ترم حتي دلم نيومد يك لحظه را هم از دست بدم. درس بزرگي كه اون روز گرفتم اين بود كه دكتر هرگز از ياد و نام خداوند غافل نبود حتي در اوج خستگي هاش باز هم با شنيدن صداي اذان بي ريا و آرام به سوي پروردگارش مي رفت بي آنكه جايي جار بزنه ايهاالناس دارم ميريم نماز بخونم! كاش ما اينقدر از خودمون غافل نمي شديم و اينجور افراد رو واقعا الگو قرار مي داديم.
حالا من موندم و حسرت اين كه چرا بعد از فارغ التحصيلي تنبلي كردم و به استاد عزيز سرنزدم. كاش زمان برمي گشت.چرا بايد روز تشييعش و روز وداعش بالاي سرش مي رسيدم؟ چقدر دير بود............ چقدر تلخ بود زمستاني كه دكتر عزيز رو اونجور از ما گرفت..........
نازنين وراميني
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 8:8  توسط nasim
|
اي كه هر دم دم ز حيدر ميزني
بر يتيمــــان علــــي سر مي زني
شاهـد اقبـــــال در آغوش کیست كيسه نان و رطب بر دوش كيست كيست آن كس كز علي يادي كند بر يتيمـان مــن امــــــــدادي كند دست گيرد كودكـان درد را گرم سازد خانه هاي سرد را اي جوانمردان جوانمردي چه شد شيوه رندي و شبگـــردي چه شد شيعگي تنها نماز و روزه نيست آب تنها در ميان كــــوزه نيست كاسه را پر كن ز آب معرفت تا درو جوشد شراب معرفت بادۀ ممــــا رزقنــاهـــــم بنــوش ينفقون بنيوش و در انفاق كوش هم بنوش و هم بنوشان زين سبو لـن تنالـــــوا البـر حتــي تنفقــــوا
جستجويي كن سبـــوي باده را شستشويي كن به مي سجاده را اي مسلمان زاده بعد از هر اذان ركعتي تنهي عن الفحشا بخـــوان گر نمــــازت ناهي از منكر شود از اذانت گوش شيطان كر شود هر سحـر دست نيايش باز كن بيخود از خود تا خدا پرواز كن بال مرد حق بود دست دعا ليس الانسان الا ما سعـــي پرواز از مرحوم آغاسی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 13:13  توسط nasim
|
چگونه باور کنيم
نبودنت را؟! تو را که عطر سيال حضورت تا ابد در قلب و روحمان جاري است. نمي خواهيم
باور کنيم و هيچ گاه باور نمي کنيم چشماني را که حلقه اميد در آن موج مي زد دگر
بار نخواهيم ديد. اگر امروزه نظاره گر قطره هاي اشکي بوديم که غروب عمرت را در
بلور اشکهايشان جاري ساختند در عوض چشماني را ديديم که مات و مبهوت چشم به در
دوخته و جـاده هاي دور را به اميد برگشت دوباره ات مي کاويدند. چه روز غم انگيزي
بود در نبودنـت بي پناه و تنها جز ديدگان گريانمان دمسازي نداشتيم، دريايي بوديم
از درد ليکن خاموش و محدود انگار تمام درهاي آسماني گشوده شده بود تا همة بار غمش
را بر سر ما بباراند، سيل عظيمي به پا خاست، طوفان سهمگيني که در يک چشم بر هم زدن
کاخ آرزوهيا ما را به باد داد و از آن بناء زيبا که در جوارت ساخته بوديم ويرانه اي
بيش برجا نگذاشت، مخروبه اي که غير از نالة جغد چيزي ديگر از آن برنخواهد خاست. وقتي رفتي گنجشکهاي
کوچک که هميشه روي شاخه هاي درخت نارنج محوطه مي نشستند و يکسره ترويج 79
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 10:28  توسط nasim
|
دکتر تلوري در مدت هفتاد و پنج روز انتصاب به عنوان رياست دانشکده خدمات ارزنده اي در دانشکده و شهر ملاثاني انجام دادند که يکسري از برنامه ها در حال انجام است، يکسري پايان يافته و تعدادي هم برنامه ريزي شده که با همکاري همکاران و دوستداران ايشان در حال شکل گيري مي باشد در زير قسمت بسيار کوچکي از فعاليتها و برنامه هاي گسترده ايشان لسيت شده. 1- راه اندازي مجلة علمي دانشکده رامين به منظور ارائه نتايج امور پژوهشي. 2- ساخت و بهره برداري از سالن کنفرانس جهت ارائه سمينارهاي علمي و دفاعيه پايان نامه هاي دوره هاي تحصيلات تکميلي. 3- ايجاد آزمايشگاه مرکزي به منظور استفاده بهينه از امکانات موجود جهت اجراي طرحهاي پژوهشي. 4- برقراري دوره هاي مختلف آموزشي براي اقشار مختلف اعم از دانشجويان و ساير پرسنل. 5- تأکيد بر نقش مجتمع به عنوان يک مرکز علمي در بالا بردن سطح علمي و فرهنگي شهر ملاثاني با تشکيل کلاسهاي آموزش بزرگسالان و غيررسمي براي نهادهاي اداري و عموم مردم. 6- برقراري ارتباط مناسب و مستمر با مراکز مختلف تحقيقاتي موجود در استان و سراسر کشور. 7- تشکيل گروه هاي پژوهشي متشکل از اعضاي هيئت علمي به منظور عينيت بخشيدن به مفهوم دانشکده. 8- تشکيل گروه هاي تحقيقاتي دانشجويان. 9- دعوت از اساتيد و پژوهشگران نمونة کشور به جهت اجراي سمينار و بالا بردن انگيزة علمي اساتيد و دانشجويان. 10- پيشنهاد برگزاري کنفرانس ويدئويي از طريق اينترنت با شرکت محققين ايراني و خارجي موجود در نقاط مختلف دنيا. 11- پيشنهاد و پيگيري خريد ادوات مورد نياز جهت استفاده مستقيم از اينترنت به منظور بهره وري دانشگاه و ارگانهاي مختلف شهر ملاثاني. 12- ايجاد باغ گياهشناسي، هرباريوم مرکزي و گلخانه به منظور اجراي مقاصد پژوهشي. 13- هماهنگي به جهت برگزاري نمايشگاه هاي هنري و حماسي با همکاري شوراي صنفي. 14- تشکيل کميتة ورزشي به جهت ارتقاء سطح ورزشي. 15- انتصاب مدير داخلي سلف سرويس به جهت بالا بردن کيفيت غذايي و ... . 16- خريداري يک دستگاه پرورش اندام 15 منظوره و وسايل اصلي پرورش اندام به جهت تجهيز سالن بدنسازي. 17- همکاري و تجهيز دفاتر تشکلهاي دانشجويي. 18- توسعه و تجهيز سالن آمفي تئاتر که مذاکرات اوليه صورت گرفته است. 19- راه اندازي و احياء باغ بوتانيک و جذب اعتبارات به ارزش 120 ميليون ريال. (نقشه کشي اولية آن صورت گرفته است). 20- ايجاد پارک ساحلي تفريحي بر لب کارون. 21- انتصاب معاونت مالي و اداري دانشکده. (لازم به ذکر است که دانشکده به مدت 3 سال فاقد اين معاونت بوده است). 22- راه اندازي قايق تفريحي موتوري به جهت پر کردن اوقات فراغت و ... . 23- راه اندازي سرويس هاي ويژه به جهت خريد خواهران در روزهاي جمعه و پنج شنبه به جهت برقرار شدن امنيت. 24- ساخت مسجدي در محوطه پشت سلف سرويس به نام مسجد امام علي (ع). 25- راه اندازي باشگاه اساتيد که کارهاي آن تا حدودي انجام گرفته است. 26- ديوارکشي کامل اطراف مجتمع که فعلاً 25 ديوار پيش ساخته خريداري شده است. 27- نصب و راه اندازي سيستم روشنايي در محوطة خوابگاهي دانشجويان و مجتمع. 28- تبديل زمين چمن فرسودة مجتمع به استاديوم با ريز برنامه هاي زير: أ- ساخت سه رديف 90 متري جايگاه تماشاگران به ظرفيت 900 نفر تماشاگر. ب- نصب و راه اندازي نورافکن در محوطة چمن. ج- ترميم کلي بافت چمن و امکانات جانبي. د- ايجاد جايگاه مربيان و ميزهاي ذخيره در محوطة چمن. 29- نصب سايه بان در محوطة داخلي خوابگاه خواهران به جهت ايجاد مکان ورزشي. 30- ايجاد سالن بزرگ ورزشي خواهران و بهره برداري در سال 81 از آن. 31- مسقف کردن استخر شنا به جهت استفادة خواهران. 32- ايجاد بازارچه با واحدهاي ميوه فروشي، سلماني، بوفه، ساندويچي و زيراکس و تايپ شخصي با ادارة کلي دانشجويان. 33- متمرکز نمودن امور دانشجويي در خوابگاه منصوري. 34- راه اندازي زيراکس بخش نشريات و فعال نمودن اين بخش با نياز و استعلام از تشکلهاي دانشجويي. 35- تعمير، رنگ آميزي و تجهيز خوابگاه متأهلي که خريد يخچال و ... صورت گرفته. 36- رنگ آميزي کلي سلف سرويس، نمازخانه، کتابخانه و کلاسهاي آموزشي. 37- نصب تابلوهاي اصلي بر سردر دانشکده و جادة اصلي. 38- نصب 6 عدد ميز بتوني شطرنج در محوطه و خوابگاهها. 39- راه اندازي سيستم کلي روشنايي و نصب چراغ هاي رنگي فواره در پارک دانشجو. 40- خريداري و بکارگيري يکدستگاه بالابر به جهت هرس درختان و ممناعت از قطع برق دانشکده. 41- راه اندازي راه بند جهت کنترل تردد وسايل نقليه. 42- ترميم کلي دستگاههاي اتوبوس و نصب دستگاه راديوپخش بر آنها. 43- تشکيل شوراي هماهنگي فرهنگي با حضور نمايندگان دانشجويان در تشکلهاي دانشجويي. 44- تبديل جلسات شوراي آموزشي دانشکده به سيستم چرخشي به جهت آشنايي کامل گروهها با هم و بررسي مشکلات گروههاي آموزشي. 45- انتصاب مهندس جهانتاب بعنوان مسئول امور فرهنگي و راه اندازي واحد فوق برنامه (لازم به ذکر است که دانشکده چندين است است که واحد امور فرهنگي ندارد). 46- هماهنگي دستور و خريد يکدستگاه تلويزيون و ويدئو به جهت رفاهيت خوابگاه خواهران علاوه بر سازمان. 47- هماهنگي و دستور تشکيل کميته هاي علمي در تمام گرايشها توسط شوراي صنفي. 48- هماهنگي و دستور برگزاري اردوي هفت روزه خارج استان با اجراي شوراي صنفي. 49- نصب کمد آلومينيومي در خوابگاه خواهران. 50- ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 10:26  توسط nasim
|
به نام ايزد منان اِذَا جَاءَ آًَجَلَهم لا يستَأخِرونَ ساعَهٌ وَ لا يستَقدِمُون ـ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُون با عرض تسليت بخاطر فوت نابهنگام و شهادت گونة دوست و برادر عزيزمان جناب آقاي دکتر تلوري خدمت خانوادة محترم ايشان و کلية دانشگاهيان که به حق فقدان ايشان ضايعة اسفبار براي همة ما بوده است، بايد عرض کنم که: حقير، ايشان را از سال 1356 که به عنوان دانشجو وارد اين مجتمع شدند مي شناسم البته مجتمع رامين در آن زمان تحت نام دانشکده دامپروري و عمران روستايي فعاليت مي کرد. ايشان يک دانشجوي منظم و وقت شناس بود و به شعائر مذهبي فوق العاده احترام مي گذاشت و ايـن خصلت بـا توجه بـه جـو قبل از انقلاب، فوق العاده باارزش بود. تدين و متانت ايشان فوق العاده چشمگير بود و من فکر نمي کنم احدالناسي از ايشان خاطرة بدي داشته باشد. علاوه بر اين در زمان دانشجويي ايشان که مبارزه سياسي دانشجويان با نظام طاغوت يکي از برنامه هاي اصلي و گسترده همة اقشار دانشجويي بود ايشان نيز به عنوان يک دانشجوي مسلمان در اين مبارزه فوق العاده فعال بودند. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در رابطه با جنگ تحميلي و همچنين جهاد (چه جهاد سازندگي و چه جهاد دانشجويي) فوق العاده مؤثر و شاخص بودند. در مدت کوتاهي که اينجا فعاليت داشتند. بسيار کوشا و مدبرانه با وجود امکانات کمي که داشتند به اوضاع نابسامان اين مجتمع سامان مي بخشيدند و با شناختي که حقير از ممارست و پشتکار ايشان داشتم، فوق العاده به آينده روشن اينجا چشم اميد بسته بودم. در آخر براي بازماندگان آن مرحوم صبر جميل آرزو دارم و استدعا مي کنم که به رضاي حق سبحانه و تعالي تسليم شوند که سرنوشت ايشان در هر کجاي اين کرة ارضي که مي بودند همين بوده است و بس، تقدير الهي را ما خاکيان چاره نتوانيم کرد. چيزي که نبايد فراموش کنيم اين است که همة ما بايد پيگير اهداف آينده ساز ايشان باشيم. براي شادي آن مرحوم غفران الهي را طلب مي کنيم. روانش شاد باد.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 10:25  توسط nasim
|
بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با تمام افقهاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد صداش به شکل حزن پريشان واقعيت بود و پلکهاش مسير نبض عناصررا به ما نشان داد. و دست هاش هواي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني را به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي آينه تفسير کرد. و او به شيوة باران پر از طراوت تکرار بود. و او به سبک درخت ميان عاقبت نور منتشر مي شد هميشه کودکي باد را صدا مي کرد. هميشه رشته محبت را به چفت آب گره مي زد. براي ما، يک شب سجود سبز محبت را چنان صريح ادا کرد که ما به عاطفه سطح خاک دست کشيديم و مثل لهجة يک سطل آب تازه شديم و بارها ديديم که با چقدر سبد براي چيدن يک خوشة بشارت رفت ولي نشد که روبروي وضوح کبوتران بنشيند. و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله نورها دراز کشيد و هيچ فکر نکرد که ما ميان پريشاني تلفظ درها براي خوردن يک سيب چقدر تنها مانديم. سهراب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:15  توسط nasim
|
ايشان فرد خونگرمي بودند و در همان برخورد اول طوري رفتار مي کردند که انگار سالهاست طرف را مي شناسند. ظاهر آراسته اي داشتند، همانطوريکه يک فرد مسلمان بايد داشته باشد. قبل از کلاس دوش مي گرفتند و موهايشان را سشوار مي کشيدند و مرتب مي کردند. ايشان مرد عمل بودند و هدفشان فقط ارتقاء دانشکده نبود بلکه براي کل منطقه باوي و روستاهاي اطراف برنامه داشتند. کوچکترين مسائل از ديدشان پنهان نمي ماند و پيگير مي شدند بخصوص اگر دانشجويي مراجعه مي کرد مي گفتند: بچه ها نبايد بخصوص در برخورد اول خاطره بدي از ملاثاني داشته باشند. به حضور فعال اساتيد در کلاسها بسيار تأکيد داشتند. حرفشان اين بود که مجتمع با اين همه زمين بايد خودکفا باشد و خودش بودجه خودش را فراهم کند نه اينکه چشم به بودجه اين و آن داشته باشد.
در عين متانت آدم شوخي بودند. يک شب ساعت 10:30 به من زنگ
زدند و مرا براي اولين بار به جلسه رسميشان دعوت کردند وقتي وارد اتاقشان شدم به
شوخي گفتند آقاي شافعي مسئول آموزشهاي غيررسمي ما هستند چون ديگر وقت ندارم از خوبيهاي
ايشان بگويم بعد هم به شيريني که در بشقاب مانده بود اشاره کردند و گفتند: آقاي
شافعي من اين را براي شما نگه داشته بودم. يک شب هم ساعت 11 شب براي صرف شام به
باشگاه اساتيد رفتم در حين خوردن شام مرتب شوخي مي کردند، مي گفتند: آدم بايد يک
چماق بالاي سرش باشد تا بتواند اين غذا را بخورد آقاي مهندس شافعي نيا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:13  توسط nasim
|
|